(این شعر مال زمانیه که از این دو رو بودنا خسته شده بودم از این که هر روز صبح که از خواب بیدار میشیم یه نقاب به صورتامون میزنیم تا وقتی که بخوایم بخوابیم البته توهین نشه خیلیا نقاب ندارند ولی فکر میکنم انگشت شمارنند پس باید کمک میخواستم از کسی که از جنس ما آدمها نباشه و روحی به وسعت عرش داشته باشه........)
دوست دارم برات بگم
از کسی که چشممون به راهشه
اون کسی که واسه دلای ما
عزیز و مأمن آرامشه
نامه ای برات دارم آقای من
سرور و سالار من ، محراب من
توی این نامه برات مینویسم
از دلم ، دنیا و قصه های من
ای آقا دنیا شده دو رنگی
غیبت و ریا شده زرنگی
ای آقا مردم این زمونه
دلاشون شده به قدر لونه
دل هیچ کدوم از این آدما
ارزنم نیست چه رسه به دریا
عشقا و محبتا به زوره
دلاشون دلای پر غروره
ماها که همه میگیم عاقلیم
پس چرا از دلامون غافلیم؟
چرا ارزش دلامون هیچه؟
چرا اونو میکنیم بازیچه؟
چرا عشقا همگی سرابه ؟
چرا عاشقی فقط تو خوابه ؟
چرا زندگی شده تکراری ؟
دوستیا چرا شده اجباری؟
آقا جون دلم ز دنیا سیره
دلم از این آدما میگیره
آقا تو که صاحب زمانی
تو که آرامش این جهانی
نظری بکن به اهل دنیا
تا که شاید همه این آدما
به جای کینه عشقو بکارند
مثل بارون به دلا ببارند /.
( بعد از برگشتن از اولین سفرم به مشهد تمام روح و احساسمو اونجا گذاشتمو اومدم ولی یک هفته بیشتر طاقت نیاوردم با همه وجودم حس میکردم چیزی کمه و من گمش کردم و میدونستم که کنار ضریح جاش گذاشتم
این شد که به هر طریقی درخواست کردم که آرومم کنه و حاصلش شد این.............)
یا علی موسی الرضا این دل من فدای توست
یا علی موسی الرضا این عشق من برای توست
تویی که با اون نگات این دل و شیدا میکنی
تویی که واسه همه عشق و معنا میکنی
عشق تو عشقی ز عرش نوره
دل تو دلی مثل بلوره
یا امام هشتمم قربونیه چشات میشم
یا امام هشتمم فدای اون صفات میشم
چی میشد منم بوده یکی از اون کبوترات
چی میشد من میتونستم که بشم خاک زیر
یا علی موسی الرضا یه خواهشی ازت دارم
میشه اون دنیا بگم که من فقط تو رو دارم؟
میتونم تو رو واسه خودم وساطت بدونم؟
میتونم تو رو شفیع آخرت تو مشکلاتم بدونم؟
یا آقا این دل من منتظر یه نظره
اگه اون نظر نباشه دل من دربه دره
یا آقا یعنی میشه منم بشم خدمتگزار؟
میشه خادمت بشم تو اون ضریح گلگزار؟
یا آقا این دل من حرفاش تمومی نداره
اما کاغذم دیگه جایی واسه حرف نداره
یا آقا ادامشو توی دلم برات میگم
میخوام از سیاهیا با اشک چشم برات بگم
به یاد رفتگان و دوستداران موافق گرد با ابر بهاران
چنان بی رحم زد تیغ جدایی که گویی خود نبودت آشنایی
(این شعرو واسه دلتنگیام نوشتم امیدوارم دوست داشته باشید)
دلتنگی
خدایا دلم گرفته از این مردمو زمونه
از دورنگیهای دنیا گریه های بی بهونه
خدایا خستم از اینجا از جایی که توش صفا نیست
از جایی که واسه آدم ارزشو مهرو وفا نیست
خدایا تنهام گذاشتی توی این شهر درندشت
خدایا من تنها موندم تنها و خسته و سرگشت
خدایا چرا تو دنیا میون این همه آدم
یکی نیست بفهمه دردم کسی نیست که بشه مرهم
خدایا مگه چی خواستم ؟ چیز زیادی نخواستم
خواستم تا یکی تو دنیا بشه حل این معما
زندگی همش معماست زندگی همش یه رویاست
خدایا چرا خوشیها واسه مردم تو خیالهاست؟
خدایا دلم گرفته کسی نیست ببینه دردم؟
کسی تو دنیا نمیشه مرهم این دل دردم؟
خدایا برس به دادم خدایا ز کف فتادم
خدایا منم گدایت به گدایت کن عنایت