(این شعر مال زمانیه که از این دو رو بودنا خسته شده بودم از این که هر روز صبح که از خواب بیدار میشیم یه نقاب به صورتامون میزنیم تا وقتی که بخوایم بخوابیم البته توهین نشه خیلیا نقاب ندارند ولی فکر میکنم انگشت شمارنند پس باید کمک میخواستم از کسی که از جنس ما آدمها نباشه و روحی به وسعت عرش داشته باشه........)
دوست دارم برات بگم
از کسی که چشممون به راهشه
اون کسی که واسه دلای ما
عزیز و مأمن آرامشه
نامه ای برات دارم آقای من
سرور و سالار من ، محراب من
توی این نامه برات مینویسم
از دلم ، دنیا و قصه های من
ای آقا دنیا شده دو رنگی
غیبت و ریا شده زرنگی
ای آقا مردم این زمونه
دلاشون شده به قدر لونه
دل هیچ کدوم از این آدما
ارزنم نیست چه رسه به دریا
عشقا و محبتا به زوره
دلاشون دلای پر غروره
ماها که همه میگیم عاقلیم
پس چرا از دلامون غافلیم؟
چرا ارزش دلامون هیچه؟
چرا اونو میکنیم بازیچه؟
چرا عشقا همگی سرابه ؟
چرا عاشقی فقط تو خوابه ؟
چرا زندگی شده تکراری ؟
دوستیا چرا شده اجباری؟
آقا جون دلم ز دنیا سیره
دلم از این آدما میگیره
آقا تو که صاحب زمانی
تو که آرامش این جهانی
نظری بکن به اهل دنیا
تا که شاید همه این آدما
به جای کینه عشقو بکارند
مثل بارون به دلا ببارند /.